همسفر شهدا

همسفر شهدا ، زنده یاد سید علیرضا مصطفوی

همسفر شهدا

همسفر شهدا ، زنده یاد سید علیرضا مصطفوی

همسفر شهدا

فعال فرهنگی ، طلبه بسیجی ، ذاکر اهل بیت (ع) ، پرپر شده راهیان نور و همسفر شهدا
زنده یاد "سید علیرضا مصطفوی"

سید علیرضا مصطفوی در هفدهم تیرماه سال ۱۳۶۶ مصادف با میلاد حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) در خانواده مذهبی و در محله میدان آیت الله سعیدی (غیاثی) دیده به جهان گشود. مراحل رشد را به همراه آموزه های دینی سپری کرد. پس از جذب در بسیج مسجد موسی ابن جعفر (ع ) ابتدا کانون نوجوانان شهید آوینی و هیئت رهروان شهدا را تاسیس نمود و سپس مسئول فرهنگی بسیج شد و با جذب نوجوانان محله کار فرهنگی را آغاز نمود.
در نهایت در تابستان سال ۱۳۸۸ به دلیل سفر به مناطق عملیاتی دفاع مقدس آسمانی شد.
در این رابطه گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی پس از مصاحبه با خانواده و دوستان و همراهانش ، کتابی با عنوان «همسفر شهدا» تهیه و در سرتاسر کشور توزیع نمودند.

پس از مطلع شدن رهبر معظم انقلاب از زندگینامه وی ، ایشان پیام زیر را به همراه یک جلد قرآن کلام الله مجید به خانواده وی اهدا نمودند.

«خداوند سکینه و سلام بر قلب این مادر دلسوخته و رحمت بی منتها بر قلب آن جوان صالح عطا فرماید»

طبقه بندی موضوعی

۱۹۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

ازدواج

هر وقت با او از ازدواج صحبت میکردیم لبخند میزد و میگفت‌: "من همسری میخواهم که تا پشت کوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فکر میکردیم شوخی میکند اما آینده ثابت کرد که او واقعا چنین میخواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج کرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید.

همسرشون فرمودند:

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی کردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی کردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهههای جنوب رفتیم من در دزفول ساکن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سکونت پیدا کردیم که محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز کردن اطاق مدت زیادی طول کشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موکت نداشتیم کف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه کردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یک قوری با دو استکان و دو بشقاب و دو کاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یک ماه سر و سامان میگرفتیم اما مشکل عقربها حل نمیشد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه کشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمههای شب به خانه میآمد و سپیدهدم از خانه خارج میشد‌. شاید در این دو سال ما یک ۲۴ ساعت بطور کامل در کنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده که تمام داراییش در صندوق عقب یک ماشین جای میگرفت همین قدر کوتاه بود‌.

 

 


شهید همت و دفاع مقدس

پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهههای نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.

او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله (ص) را تشکیل دهند.

در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی شاوریه مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.

شهید همت در عملیات پیروزمند بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق میتوان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی کرد.

در سال ۱۳۶۱ با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.

 


با شروع عملیات رمضان درمنطقه شرق بصره فرماندهی تیپ ۲۷ حضرت رسول اکرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بنعقیل و محرم ـ که او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر ۲۷ حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشکر ۳۱ عاشورا، لشکر ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.

سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر ۲۷ تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر ۴ و تصرف ارتفاعات کانیمانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمیشود.

صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسول الله (ص) در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنون و حفظ آن با وجود پاتکهای شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب میگردد.



مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود :

... ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقی نیست

اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابیهای مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی برحفظجزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی میگفت :

برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یا اینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی.

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۹
همسفر شهدا

ویژگیهای برجسته شهید

او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوهای برای دیگران بود که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش میکرد و سختترین و مشکلترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خاطر میپذیرفت.

سردار رحیم صفوی درباره وی چنین میگوید :

او انسانی بود که برای خدا کار میکرد و اخلاص در عمل از ویژگیهای بارز اوست. ایشان یکی از افراد درجه اولی بود که همیشه مأموریتهای سنگین برعهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعی که درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق اشداء علی الکفار، رحماء بینهم بود. همت کسی بود که برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا کرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امر ولایت اعتقادکامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، که عاقبت هم چنین کرد. همیشه سفارش میکرد که دستورات را باید موبهمو اجرا کرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ میشد، از آن دفاع میکرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت.



پدر بزرگوارش میگوید :

محمدابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشیبهای سیاسی ونظامی، هرگز نمازش ترک نشد. روزی از یک سفرطولانی و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگیهایش تا پگاه، به نماز ونیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای کاش به سراغم نمی آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمیگرفتی.

این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم میشمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب کرده بود. آن چیزی که برای او مطرح نبود خواب وخوراک و استراحت بود. هر زمان که برای دیدار خانوادهاش به شهرضا میرفت، درآنجا لحظهای از گرهگشایی مشکلات و گرفتاریهای مردم بازنمیایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلقالله بود.

 

شهید همت آنچنان با جبهه وجنگ عجین شده بود که در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها یکبار در آغوش گرفته بود.

او بسان شمع میسوخت و چونان چشمهساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمیایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران میبخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانی که میپرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ میگفت: من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است!

او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفی و نیز اصولمدیریت احترام میگذاشت و عمل میکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه میکرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی را که در انجام دستورات کوتاهی مینمود بازخواست میکرد و کسی را که خوب عمل میکرد تشویق مینمود.

بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار میرفت. به مسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار میاندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.

از ویژگیهای اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق میورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی میکرد. من خاک پای بسیجیها هم نمیشوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمیشدم.

وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت میآوردند سؤال میکرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرها همین غذا را میخورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد.

 


شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کمنظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقیاش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه میگفت، عمل میکرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه میگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یا نه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

 

 

نحوه شهادت

شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: باید مقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه اینجا شهید میشویم ویا جزیره مجنون را نگه میداریم. رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند، که گلوله توپ در نزدیکی اش اصابت میکند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اکبر زجاجی، دعوت حق را لبیک گفتند و سرانجام در17 اسفند سال ۱۳۶۲ در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم


۱ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۲۸
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

 

 

 

 

سردار شهید علی هاشمی

 

 

 

 

 

فرمانده سپاه ششم امام صادق (ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

ولادت : 1340/6/10 - اهواز

شهادت : 1367/4/4/ - هور

رجعت پیکر مطهر: 1389/2/24

آرامگاه : گلزار شهدای اهواز

 

دوران کودکی و رشد

 

 

علی هاشمی سال ۱۳۴۰ در شهرستان اهواز در طلوعی از آفتاب دیده به جهان گشود دوران کودکیش را در کوچه های منطقه عامری سپری کرد و در نوجوانی به منطقه حصیرآباد اهواز نقل مکان نمودند. علی تکیه گاه مناسبی برای اهل خانه بود. در همان دوران کودکی نماز می خواند، روزه می گرفت و با متانت و  وقاری که در ذاتش بود دیگران وادار می شدند که به او احترام بگذارند. او انسانی بسیار مهربان و دلسوز بود و حرفش برای همه قابل قبول بود. او عضو تیم شهباز و یکی از اعضای اصلی تیم فوتبال محله بود. در دوران انقلاب نقش مهمی در فعالیتهای سیاسی داشت چندین بار توسط ساواک دستگیر شد کارهای تبلیغاتی انجام می داد و اعلامیه های امام را پخش می کرد.

 

 

 

 

 

مادر محترم شان نقل می کنند :

 

 

علی از همان دوران کودکی متفاوت بود زمانی که به مدرسه می رفت ۲ شیفت بودند. مسیر دور بود. به او پول می دادم که با ماشین برود اما او پولش را پس انداز می کرد و بعد از من می پرسید مادر خرجی دارید یا نه؟ اگر پول نداری من بهت می دم. می گفت من پیاده تا مدرسه می روم و پولم را پس انداز می کنم. یه روزی یکی از همسایه ها که شوهرش بیکار بود از من پول خواست علی پرسید مامان چه می خواد؟ گفتم ۵ ریال پول قرض می خواد من که ندارم. علی ۱ تومان از جیبش درآورد و گفت۵ ریال را بده به زن همسایه و باقی آن را هم خودت برای خرج منزل بردار. در روزهای بارانی هم پیاده می رفت و می گفت: این پول لازم می آید همیشه دستش به کمک بود بسیار مهربان و رئوف بود.

 

 

 

 

 

وی ارتباط تنگاتنگ خویش را با کوثر زلال وحی از همان سنین حفظ کرد و تفسیر قرآن و درس اخلاق را از برنامههای مهم خویش قرار داده و با علاقه و ارادتی که به نماز داشت مرید و مؤذن مسجد شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از پیروزی انقلاب

 

 

هاشمی پس از پیروزی انقلاب با تکیه بر مطالعات عمیق و آگاهیهای دینی خود در بحثهای گروهکهای مختلف شرکت کرد و با بحثهای منطقی آنان را به تسلیم در برابر اسلام وا داشت.

 

 

 

 

 

وی از همان زمان ابتدا عاشق و دلباخته امام خمینی (ره) و پیشتاز مبارزه بود و به همین دلیل به قصد خدمت به نظام وارد کمیته انقلاب شد و سپس به همراه حسین علم الهدی، آقایی و .... جهت تشکیل بسیج و سپاه تلاشهای بسیاری کرد.

 

 

 

 

 

زندگی در جنگ تحمیلی مرحله نوینی از دوران پرتلاطم حضور وی در دنیای خاکی بود. آنچنان که تمام طرحهای عملیاتیاش را با تعداد اندکی نیرو با موفقیت به انجام میرساند.

 

 

 

 

 

 

 

 

دفاع مقدس

 

 

با شروع جنگ تحمیلی علی هاشمی در محور کرخه کور و طراح به مقابله با پیشروی سپاه دشمن پرداخت و با شکل گیری یگانهای رزم سپاه او مامور تشکیل تیپ ۳۷نور شد و با این یگان، در عملیات الی بیت المقدس در آزادی خرمشهر سهیم شد.

 

 

در آستانه عملیات والفجر مقدماتی تیپ ۳۷ نور منحل شده و علی هاشمی به فرماندهی سپاه سوسنگرد رسید و بعدها، از دل همین سپاه منطقه ای بود که، قرارگاه نصرت پدید آمد. در سومین سال جنگ، محسن رضایی، علی هاشمی را به فرماندهی قرارگاه سری نصرت انتخاب کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عملیات خیبر ثمره یک سال تلاش شبانه روزی نیروهای قرارگاه نصرت، تحت فرماندهی علی هاشمی بود. اولین عملیات آبی- خاکی جنگ و اولین عملیاتی که دهها یگان رزمی سپاه، در سطحی بسیار وسیع توانستند باتلاق ها و نیزارهای منطقه هور را پشت سر بگذارند که این در نوع خود حرکتی بی نظیر و تاریخی بود.

 

 

 

 

 

یک سال بعد را نیز، قرارگاه نصرت در تدارک عملیات بدر بود. عملیاتی که بسیاری از ستارگان این قرارگاه را به حجله شهادت فرستاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

ازدواج

 

 

علی هاشمی به سال ۱۳۶۳ تاهل اختیار نمود که حاصل آن یک دختر و یک پسر بود.

 

 

همسر محترم ایشان نقل می کنند :

 

 

شب خواستگاری مادرش گفت: که ما فردا شب برای صحبت های آخر می آئیم. فردا شب که شد ساعت ۸ شب آمدند. حاج علی مثل شب قبل با لباس فرم سپاه از منطقه آمده بود و من با ایشان توی اتاقی نشستیم و با هم صححبت کردیم البته بیشتر او صحبت می کرد. خوب بخاطر دارم که گفت:

 

 

هدف از ازدواج این است که سنت پیامبر(ص) و دستور اسلام را اجرا کنم در روش زندگی ما باید حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) را الگوی خودمان قرار دهیم و شرایط زندگی من این گونه است ممکن است یک روز در کنار شما باشم و شاید تا آخر عمر نباشم و به این مسئله تاکید داشت و اینکه مرد انقلابم و زندگیم دست خودم نیست. کتاب ازدواج در اسلام را بمن داد تا مطالعه کنم و گفت: اگر با این شرایط من راضی هستی بسم ا... و اگر هم نه مشکلی نیست واقعا تمام حقایق خودش را برای من گفت.

 

 

 

 

 

وی در تیر ماه سال ۱۳۶۶ به فرماندهی سپاه ششم امام صادق منصوب شد که چند تیپ و لشکر، بسیج و سپاه خوزستان، لرستان و پدافند منطقه هور از کوشک تا چزابه را در اختیار داشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهادت

 

 

روز چهارم تیر ماه سال ۱۳۶۷، متجاوزان بعثی، حملهای گسترده و همهجانبه را برای بازپسگیری منطقه هور آغاز کردند. حاج علی در آن زمان، در قرارگاه خاتم ۴ ، در ضلع شمال شرقی جزیره مجنون شمالی مستقر شده بود.

 

 

 

 

 

هیچ کس به درستی نمی داند که در این روز دردناک، چه بر سر سرداران قرارگاه نصرت آمد. شاهدان میگفتند که هلیکوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه خاتم ۴ به زمین نشستهاند و حاج علی و همراهانش سراسیمه از قرارگاه خارج شده و در نیزارها پناه گرفتند و دیگر هیچ.

 

 

 

 

 

پس از آن، جستجوی دامنهداری برای یافتن حاج علی هاشمی آغاز شد اما به نتیجه ای نرسید. از طرف دیگر، بیم آن میرفت که افشای ناپدید شدن یک سردار عالی رتبه سپاه، جان او را که احتمالا به اسارت درآمده بود به خطر بیاندازد، به همین سبب تا سالها پس از پایان جنگ، نام حاج علی هاشمی کمتر برده میشد و از سرنوشت احتمالی او با حزم و احتیاط فراوانی سخن به میان میآمد. نه مراسمی برایش گرفته شد، نه یادوارهای برایش برگزار شد و نه یادمانی به نامش برپا گردید. اما پس از سقوط صدام هم خبری از سرنوشت فرمانده سپاه ششم به دست نیامد.

 

 

سرانجام در روز ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۹ ، اخبار سراسری سیما خبر کشف پیکر حاج علی هاشمی را اعلام کرد و مادر صبور او پس از  ۲۲ سال انتظار، بقایای پیکر فرزند خود را در آغوش کشید.

 

 

پیکر مطهر سردار شهید علی هاشمی و شهیدان دیگری از سالهای دفاع مقدس ۲۴ اردیبهشت سال ۱۳۸۹، از محل نماز جمعه تهران تشییع شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص سردار شهید علی هاشمی صلوات

 

 

 

 

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۲۳
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

سردار شهید علی قمی

 

قائم مقام تیپ ویژه شهدا

 

 

ولادت : 1339/1/23 - قم

شهادت : 1363/4/12 - نقده - مهاباد

آرامگاه : تهران - گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها



سردار شهید علی قمی متولد ۲۳ فروردین سال  ۱۳۳۹در قم است. وی در سن ۷ سالگی به مدرسه میرود و تا سوم ابتدایی در قم ادامه تحصیل میدهد.

پدرش حاج شیخ عباس قمی از علمای بزرگ قم و از دوستان نزدیک آیتالله مهدوی کنیو آیتالله محمدی گیلانی است که سال  ۴۵ مردم پیشوای ورامین وی را به عنوان امام جماعت مسجد سرچشمه در ناحیه قراکرداین شهر انتخاب میکنند و شهید علی قمی مکبر نونهال این مسجد میشود.

 

شهید علی قمی تحصیلات خود را تا مقطع سوم راهنمایی در پیشوا میگذراند و سال ۱۳۵۴برای کار عازم بازار تهران شده و در مغازه فردی به نام حسین فاضلی دوست مشغول به کار میشود، همان کسی که سال ۱۳۶۳ شهید قمی با دخترش ازدواج میکند.

 

این دو موهبت یعنی پدر روحانی و صاحب کاری مؤمن برای این نوجوان بسیار ارزشمند است. شهید علی قمی در زمانی که در بازار تهران مشغول به کار میشود به دلیل روحیه انقلابی که دارد، اعلامیهها و نوارهای حضرت امام (ره) را زیر اجناس و داخل کارتنهای مغازهجاسازی کرده و برای مشتریان میفرستاد.

 

مادر شهید علی قمی در این باره میگوید "فرزندم علی یک روز به من گفت برای من مقداری خاکستر تهیه کن، میخواهم هنگام درگیری با طرفداران شاه ملعون این خاکسترها را توی چشمانشان بریزم. در همین ایام است که ساواک او را تعقیب میکند و در مقابل مسجد لرزاده، علی را با شلیک گلوله مورد اصابت قرار میدهد و در این واقعه است که او در سن ۱۷ سالگی، جانباز انقلاب میشود.

 

شهید علی قمی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، پس از بهبودی و علیرغم کوتاه بودن پای راستش از پای چپ آن هم به خاطر تیراندازی ساواک با اصرار فراوان و علیرغم مخالفت وارد سپاه پاسداران میشود و دوره  آموزشی چهار ماهای را در پادگان امام حسین(ع) میگذراند.

 


وی سپس عازم کرمانشاه میشود و در سال ۱۳۵۸ همراه با شهیدان محمود کاوه، ناصر کاظمی و محمدعلی گنجیزاده در پادگان شهید منتظری به عنوان مربی آموزشی به رزمندهها آموزش میدهد.

شهید قمی در آنجا با شهید محمد بروجردی آشنا میشود.

وی پس از تشکیل تیپ ویژه شهدا به همت شهید بروجردی در منطقه کردستان، قائم مقامی این تیپ را برعهده میگیرد.

 

 

شهید علی قمی در  ۸۰ عملیات دوران دفاع مقدس شرکت کرده که فرماندهی اغلب این عملیاتها برعهده خودش بوده است.

 

شما آبروی اسلام را حفظ کردید

هنگامی که جاده پیرانشهر به سردشت به طول ۹۰ کیلومتر به تصرف دموکراتها و کوملهها افتاد، شهیدان کاوه، قمی و گنجیزاده این جاده را آزاد میکنند و به خاطر آزادسازی این جاده، تیپ ویژه شهدا به حضور حضرت امام (ره)شرفیاب میشوند.

حضرت امام (ره) به خاطر این آزادسازی خطاب به آنها میفرمایند الفاظ کوتاه هستند که از شما برادران و از این چهرههای مستعد برای شهادت، مدیحه بگویند. شما آبروی اسلام را و آبروی رسول خدا در پیشگاه مقدس حقتعالی را حفظ کردید، حماسههایی که شما در کردستان آفریدهاید، قابل توصیف نیستند. شما که از جان خودتان در راه اسلام گذشتید و در میدان نبرد حق با باطل پیشقدم شدید، من به وجود شما افتخار میکنم. امیدوارم خدای تبارک و تعال بر شما عزیزان پیروزی عنایت فرماید و ثواب شهدا را به شما مرحمت کند.

 

شهید علی قمی از ارکان تیپ ویژه شهدا بود و در آزاد سازی محور پیرانشهر به سردشت، انهدام مرکزیت دموکرات، آزادسازی سد دوکان و محور مهاباد ، پیرانشهر نقش زیادی ایفا کرد.

 


سرانجام شهید علی قمی در  ۱۲ تیرماه سال  ۱۳۶۳ در سن  ۲۴ سالگی در محور نقده مهاباد به دست منافقین از ناحیه قلب مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و به فیض عظمای شهادت میرسد و پیکر مطهرش در قطعه  ۲۴ گلزار بهشت زهرا (س) بالای مزار شهید مصطفی چمران به خاک سپرده میشود.

 

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص سردار شهید علی قمی صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم

 

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۲۰
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

سردار خلبان شهید علی اکبر شیرودی


ستاره درخشان جنگ کردستان

 

 

ولادت : 1334/1/20 - شیرود

شهادت : 1360/2/8 - سر پل ذهاب

آرامگاه : گلزار شهدای شیرود


علی اکبرشیرودی حماسه نامی است که باید بارها خواند، مردی که حماسهای بی بدیل در تاریخ از خود به یادگار گذاشت و خود را در کنار ستارگان پر فروغ آسمان دفاع مقدس قرار داد.  

وی دوران ابتدایی و دبیرستان را در تنکابن پشت سر گذاشت، سپس راهی تهران شد و همراه با کار به تحصیل خود ادامه داد .

شهید شیرودی با اتمام تحصیلات متوسطه در سال ۱۳۵۱ وارد ارتش شد و دوره مقدماتی خلبانی را در تهران به پایان رساند . سپس دوره هلی کوپتری کبرا را در پادگان اصفهان دید و با درجه ستوانیاری فارغ التحصیل شد .

وی پس از سه سال خدمت در ارتش به کرمانشاه رفت وبا شهید کشوری و چند نفر دیگر آشنا شد بطوری که بیشترین اوقات را با آنان می گذراند و با اوج گرفتن جریانات انقلاب اسلامی شهید شیرودی از ارتشیانی بود که به صفوف راهپیمایان پیوست و به دستور حضرت امام مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها او نیز خارج شد.

پس از خروج از پادگان درصدد تشکیل گروهی چریکی بر آمد و با تعدادی از دوستانش در کرمانشاه در این زمینه اقدام کرد تا اینکه امام به میهن بازگشتند و انقلاب به پیروزی رسید .

شهید شیرودی پس از جریانات پیروزی انقلاب با پیشمرگان کرد مسلمان همکاری کرد و سپس با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به سپاه غرب کشور پیوست.

بر پایه این گزارش زمانی که جنگ کردستان آغاز شد شیرودی و چند تن دیگر ازخلبانان وارد جنگ شدند و او ساعتی ازجنگ فاصله نگرفت وچنان جنگید که شهید دکتر چمران او را ستاره درخشان جنگ کردستان می نامید و شهید تیمسار فلاحی نیز او را ناجی غرب و فاتح گردنه ها و ارتفاعات آربابا ، بازی دراز ، میمک و دشت ذهاب و پایگاه ابوذر معرفی می کرد.

 

 


شهید شیرودی بالاترین ساعت پرواز در جنگ را در جهان داشت و با بیش از ۴۰ بار سانحه و بیش از ۳۰۰ مورد اصابت گلوله به هلی کوپترش ولی باز سرسختانه می جنگید و همیشه عاشق به تمام معنی بود.

وی بار ها هنگام پرواز می گفت: وقتی که پرواز می کنم حالتی دارم همانند یک نفرعاشق که به طرف معشوق خود می رود. هرلحظه فکر می کنم که به معشوق خودم نزدیک تر می شوم و به آن آرزوی قلبی که دارم می رسم ولی وقتی برمی گردم هرچند که پروازم موفقیت آمیزبوده باشد باز مقداری غمگین هستم چون احساس می کنم هنوز آنطوریکه باید خالص نشدم تا مورد قبول دعوت خدا قرار بگیرم.

 

وی عاشق انقلاب و ولایت بود و همواره سعی میکرد پیوند مستحکم بین ارتش و روحانیت برقرار کند و در این راستا از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد. شیرودی عاشق پرواز بود، او برای پیروزی و نبرد علیه دشمن زمان را نمیشناخت و شبانه روز برای پیشبرد اهداف جنگی تلاش میکرد.

 

بیژن شیرودی از همرزمان شهید درباره شهید شیرودی می گوید: خلبان شهید شیرودی، یک نظامی شجاع و دلیر و بینظیر بود و زمانی که رژیم بعثی عراق با نیروهای زرهی خود به ایران حمله کرد شهید شیرودی با کمک همرزمان خود جلوی پیشروی عراقیها را گرفت و با توجه به اوضاع نابسامان کشورمان در اوایل انقلاب نقش ممتاز و بینظیر خلبان شیرودی در سرکوب متجاوزان و منافقین قابل توجه بوده و هر زمانی که ایشان در آسمانی بود رزمندگان نیروی مضاعفی میگرفتند.

 


شهید علی اکبر شیرودی در نهایت به خلوصی که خواهانش بود رسید و دعوت حق را لبیک گفت و در هشتم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ در حالیکه تانک های عراقی به طرف قره بلاغ دشت ذهاب در حرکت بودند با هلی کوپتر به مقابله با آنان پرداخت و پس از انهدام چندین تانک از پشت سر مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت و به شهادت رسید .

پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای شیرود به خاک سپرده شد.

 

تیمسار فلاحی بعد از شهادت وی گفت : وقتی خبر شهادت شیرودی رابه امام دادم یک ربع به فکر فرو رفتند و حضرت امام در مورد همه شهدا می گفت خدا آنها را بیامرزد ولی در مورد شیرودی گفت او آمرزیده است.

 

شهید علی اکبر شیرودی حماسه نامهای است که باید بارها خواند، مردی که حماسهای بی بدیل در تاریخ از خود به یادگار گذاشت.

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص خلبان شهید علی اکبر شیرودی صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهمْ


۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۱۳
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

تک تیرانداز شهید عبدالرسول زرین

 

گردان تک نفره زرین

 

 

ولادت : 1315/5/5 - کهکیلویه و بویر احمد

شهادت : 1362/12/11 - عملیات خیبر

آرامگاه : گلزار شهدایی اصفهان


شهید عبدالرسول زرین سال ۱۳۱۵ در یکی از روستاهای توابع استان کهکیلویه و بویر احمد چشم به جهان گشود .

در ۴ سالگی پدر ودر  ۶ سالگی مادرش را از دست داد ، سرپرستی او را دایی اش بر عهده گرفت .

در ۹ سالگی به اصفهان رفت و در سنین جوانی ، منزل و مغازه ای با شغل لباس فروشی در حوالی مسجد باباعلی عسکر اصفهان تهیه کرد و مرتبا و عاشقانه در خانه خدا حضور یافت و ازنیایش با رب البیت و تماس با روحانیون استفاده کرد.

 

در تظاهرات ضد طاغوت شرکت می کرد ومزاحمت های ساواک بر اراده محکم و مومنانه اش برای تحقق فرامین امام خمینی (ره) کوچکترین خللی ایجاد نکرد تا این که رژیم پوسیده ستم شاهی افول و آفتاب درخشان حکومت اسلامی طلوع نمود و همگان را از جمله شهید زرین را به حمایت جانانه بر می انگیخت تا این که جنگ مستکبران و ایادی آن ها در کردستان و سپس خوزستان شروع شد

 


 در این هنگام شهید عبدالرسول زرین که افتخار عضویت در سپاه اصفهان را داشت به غرب کشور اعزام شد و مردانه و هوشیارانه به سرکوبی ضد انقلاب پرداخت و بعد از آن  به جبهه جنوب شتافت و در کنار سردار شهید حاج حسین خرازی و سردار رحیم صفوی به نبرد پرداخت .

 

 وی در جبهه ها نقش منحصر به فردی را ایفا کرد و در جنگ های نا منظم و دیگر عملیات ها به عنوان تک تیر انداز ، نقش حساس و ظریف خود را بازی کرد و چنان ضربات مهلکی را ماهرانه به ایادی دشمن وارد کرد که سپاه خصم را بعد از تلفات سنگین مادی و انسانی دچار سر گیجه وتحیر نمود ،

 

 زرین بارها زخمی شده بود و ۶۰ درصد از کار افتادگی داشت، شهید خرازی معافیت او را از رزم صادر کرده بود اما نشستن برای این رزمنده دلاور معنائی نداشت.

 

شهید خرازی می فرماید: قبل از شروع جنگ تحمیلی در کردستان و در گروه ضربت خیلی خوب خود را نشان داد. دیوانه دره و آوردگاه گاران شاهد دلاوری های اوست . گروه ضربت به فرماندهی حسین خرازی به هر وحشت کده ای سرک می کشید ، و بارها با هنر این پلنگ کوهستان یعنی زرین از مهلکه ها گریخته و نشانه گیری های دقیق او ، بیشترین آسیب ها را به دشمن زده است .

 

تک تیر انداز سرشناس نبرد ، بارها آتش بار دشمن را در ارتفاعات صعب العبور ، فقط با یکبار فشار دادن ماشه تفنگ (( اس وی دی و  اف پی کا)) خاموش کرده است .

 


 مسئولیتهای مختلفی از جمله فرماندهی گردان ومحور را بر عهده داشته و گروههای مختلفی را آموزش داده و به عنوان تک تیر انداز ، بین گردان ها فرستاده است .

 

 این ادعای بزرگی است ولی اتفاق افتاده ، شوخی نیست ، این مطلب به تائید حاج حسین خرازی رسیده است و از قول اوست که به وسیله سلاح اس وی دی چند هزار دشمن بعثی را به هلاکت رسانیده و چندین فرمانده عراقی را از میان برداشته است.

 

 چند تپه را به تنهائی تصرف نمود، تپه هایی که زرین تصرف کرده به نام خودش نام گذاری کرده اند .

 

 شهید خرازی در مورد دلاوری های این شهید فرموده است : انگار که ایشان جنگی به دنیا آمده بود و در جای دیگر ایشان را گردان تک نفره زرین خطاب کرده بودند بدین لحاظ که او به اندازه یک گردان موثر بود

 

زرین بسیار ساده و صمیمی بود تواضع وفروتنی عجیبی تمام وجودش را فرا گرفته بود ، حتی ذره ای تکبر از او دیده نشد ، با نگاه به قامت خاکی وظاهر بسیار ساده اش هیچکس نمی توانست باور کند که او همان تک تیر انداز بزرگ است .

 

 سرانجام روح این مجاهد با صفا و سرباز مخلص لشکر امام حسین (ع) بعد از بارها مجروحیت ، با عشق به حسین بن علی (ع) در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص شهید عبدالرسول زرین صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم


۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۲۱
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

سردار فاطمی ، شهید عبدالحسین برونسی

 

فرمانده تیپ ۱۸ جوادالائمه

 

تولد : 21/6/3 - تربت حیدریه

شهادت : 63/12/23 - عملیات بدر،شرق دجله

رجعت و تدفین پیکر مطهر 90/2/17

 همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س)

آرامگاه : مشهد - بهشت رضا (ع)

 

سردار شهید عبد الحسین برونسی در سال ۱۳۲۱ در روستای گلبوی کدکن تربت حیدریه چشم به جهان گشود . تا هنگام ازدواج و پس از آن به شغلهای ساده ای نظیر کشاورزی ، کار در مغازه لبنیات فروشی و سبزی فروشی و نهایتا به بنایی پرداخت .سال ۱۳۵۲ پس از آشنایی با یکی از روحانیون مبارز با درسهای آیت الله خامنه ای آشنا شده و از آن پس دل در گرو جهاد و انقلاب نهاد . فعالیت او در اندک مدتی چنان بالا گرفت که ساواک بارها و بارها خانه اش را مورد هجوم و بازرسی قرار داد . آخرین بار در مراسم چهلم شهدای یزد دستگیر و به سختی شکنجه شد ، از جمله ساواکیها تمام دندانهایش را شکستند . کمی بعد به قید ضمانت آزاد شد و دوباره به فعالیت پرداخت و در نقش رابط مقام معظم رهبری که به ایرانشهر تبعید شده بودند ایفای وظیفه کرد .

 

شهید و دفاع مقدس

پس از پیروزی انقلاب به صورت افتخاری به سپاه پاسداران پیوست . با آغاز درگیری های کردستان به پاوه رفت و با شروع جنگ تحمیلی در شمار نخستین کسانی بود که خود را به جبهه های نبرد رساند . او در عملیات فتح المبین به عنوان فرمانده گردان خط شکن مرکز فرماندهی عراقی ها را واقع در تپه 1/124 نابود ساخته و خود از ناحیه کمر مجروح شد . جراحت نمی توانست شهید برونسی را از پا بیندازد . او در عملیات بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان خط شکن حر و در عملیاتهای رمضان ، مسلم ابن عقیل ، والفجر مقدماتی ، والفجر یک به عنوان فرمانده گردان خط شکن عبد الله رزمید و حماسه آفرید و نامش در آزمون جنگ و جهاد شهره شد . او باز هم مجروح شده بود و هر چند از ناحیه دست، گردن و شکم جراحات سختی را بر تن داشت اما روحیه عظیم و پرشکوه او مانع از باقی ماندن وی در پشت جبهه می شد .

شهید برونسی قبل از شهادت در فرازی از وصیت نامه خود گفته است: اگر هزاران بار کشته شوم در راه ابوالفضل (ع)، حسین (ع) و مهدی (عج) و ابوالحسن (ع) باز هم کم است ، این جان ناقابل پدر شما قابلیت راه آنها را ندارد .

 


فرماندهی گردان عبدالله

یک روز توی منطقه جلسه داشتیم . چند تا از فرماندهان رده بالا هم آمده بودند . بعد از مقدماتی ، یکی شان به عبدالحسین گفت : حاجی برات خواب هایی دیدیم.

عبدالحسین لبخندی زد و گفت : خیره ان شاءالله .

گفت : ان شاءالله .

مکثی کرد و ادامه داد : با پیشنهاد ما و تأیید مستقیم فرمانده لشکر ، شما از این به بعد فرمانده گردان عبدالله هستین .

یکی دیگرشان گفت : حکم فرماندهی هم آماده است .

خیره ی عبدالحسین شدم . به خلاف انتظارم ، هیچ اثری از خوشحالی توی چهره اش پیدا نبود . برگه حکم فرماندهی را به طرفش دراز کردند ، نگرفت ! گفت : فرماندهیِ گروهانش هم از سر من زیاده ، چه برسه به فرماندهی گردان !

گفتند : این حرفا چیه می زنی حاجی ؟!

ناراحت و دمغ گفت : مگر امام نهم ما چقدر عمر کردن ؟

همه ساکت بودند . انگار هیچ کس منظورش را نگرفت . ادامه داد : حضرت توی سن جوانی شهید شدن ، حالا من با این سن چهل و دو سال ، تازه بیام فرمانده گردان بشم ؟

گفتند : به هر حال ، این حکم از طرف بالا ابلاغ شده و شما هم موظفی به قبول کردنش .

از جاش بلند شد . با لحن گلایه داری گفت : نه بابا جان ! دور ما رو خط بکشین . این چیزها ، هم ظرفیت می خواد ، هم لیاقت که من ندارم .

از جلسه زد بیرون .

آن روز ، هر چه بِهِش گفتیم و گفتند که مسئولیت گردان عبدالله را قبول کند ، فایده ای نداشت که نداشت .



روز بعد ولی ، کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند ؛ صبح زود رفته بود مقر تیپ و به فرمانده تیپ گفته بود : چیزی رو که دیروز گفتین ، قبول می کنم .

کسی ، دیگر حتی فکرش را هم نمی کرد که او این کار را قبول کند . شاید برای همین ، فرمانده پرسیده بود : چی رو ؟

عبدالحسین گفته بود : مسئولیت گردان عبدالله رو .... .

جلو نگاه تعجب زده دیگران ، عبدالحسین به عنوان فرمانده همان گردان معرفی شد .

 

حدس می زدیم باید سرّی توی کارش باشد ، وگرنه او به این سادگی زیر بار نمی رفت . بالاخره هم یک روز توی مسجد ، بعد از اصرار زیاد ما ، پرده از رازش برداشت . گفت : همون شب خواب دیدم که خدمت آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رسیدم . حضرت خیلی لطف کردن و فرمایشاتی داشتن ؛ بعد دستی به سرم کشیدن و با اون جمال ملکوتی شون ، و با لحنی که هوش و دل آدم رو می برد ، فرمودن : شما می توانی فرمانده تیپ هم بشوی.

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۶
همسفر شهدا

جواد را فراموش نکن!

مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا تهرانی که از علمای بزرگ مشهد بودند، جبهه زیاد تشریف می بردند و علاقه زیادی به رزمنده ها داشتند. یک شب آقا برای سخنرانی به تیپ امام جواد (ع) تشریف آوردند. موقع نماز که شد، قبول نکردند جلو بایستند. هر چه اصرار کردیم که دلمان می خواهد یک نماز به امامت شما بخوانیم، قبول نکردند.

شهید برونسی رفت جلو و گفت: حاج آقا لطفاً بروید جلو بایستید.

میرزا جواد آقا گفتند: شما دستور می دهید؟

شهید برونسی گفت: من کوچکتر از آنم که به شما دستور بدهم، خواهش می کنم.میرزا جوادآقا گفت: خواهش شما را نمی پذیرم!

بچه ها شروع کردند التماس کردن به آقای برونسی که بگو دستور می دهم.

آقای برونسی با خنده گفت: حاج آقا دستور می دهم شما جلو بایستید همین طوری با لبخند دستور می دهم.

حاج میرزا جوادآقا فرمود: چشم فرمانده عزیزم!

بعد از نماز ایشان آمدند سراغ شهید برونسی. حالت محزون و متواضعی داشتند و اشک از چشمان این پیرمرد زاهد سرازیر بود. به شهید برونسی گفتند: دوستم عبدالحسین! من را فراموش نکنیجواد را فراموش نکنی!

شهید برونسی ایشان را در آغوش گرفت و گفت: حاج آقا شما کجا و ما کجا، شما ما را فراموش نکنید!میرزا جوادآقا گفتند: این تعارفات را بگذار کنار، فقط من این خواهش را دارم که جواد یادت نرود!

 

 


پیشانی بند

شور و شوق عملیات همه جا را پر کرده بود. هرکس خودش را به نوعی آماده می کرد. شهید برونسی مدت زیادی در میان پیشانی بندها دنبال پیشانی بند مخصوص خود می گشت.

وقتی پیشانی بند سبزش را بست، به سرش اشاره کرد و گفت: با این یازهرا (س) حتماً حضرت کمک می کند.

گفتم: اگر نباشد هم کمک می کند.نگاه معنی داری کرد و گفت: نه، باید همه چیز با هم هماهنگ باشد ظاهر و باطن.

 

 

منش شهید

هر وقت از جبهه می آمد چند روزی را که در مشهد بود روزه می گرفت.

می گفتم: حاج آقا بچه ها دوست دارند وقتی اینجا هستید با شما ناهار بخورند، می آمد می نشست پای سفره با دهان روزه به بچه ها غذا می داد و برایشان لقمه می گرفت.

 

یک روز به ایشان گفتم: همسایه ها می گویند آقای برونسی از زن و بچه هایش سیر شده و همیشه جبهه است.

خنده ای کرد و گفت: من باید بیایم به آنها بگویم من زن و بچه ام را دوست دارم، اما جبهه واجب تر است. زن و بچه من این جا در امانند اما مردمی که آنجا خانه هایشان همه ویران و خراب شده در امان نیستند.

 

 

یکی از دوستانم تعریف می کرد و می گفت: یک روز تمام دانش آموزان را جمع کردند و کلاسها تعطیل شد گفته بودند یک فرمانده تیپ قرار است بیاید برایتان سخنرانی کند.

من دم در مدرسه منتظر ایستادم تا فرمانده تیپ بیاید. به من گفتند اسمش برونسی است.

من منتظر یک ماشین آنچنانی با چند همراه و محافظ بودم که یک دفعه یک مردی با موتور گازی سبز رنگی روبروی در مدرسه ایستاد و می خواست برود داخل.

من جلویش را گرفتم و گفتم کجا، مراسم سخنرانی است و فرمانده تیپ می خواهد سخنرانی کند.

ایشان مکثی کرد و گفت: من برونسی هستم.

 

 


شهادت

با شروع عملیاتهای والفجر ۳ و ۴ به عنوان معاونت تیپ ۱۸ جواد الائمه (ع) در تمامی مراحل آنها شرکت داشته و گردانهای خط شکن را رهبری می کرد و در عملیاتهای خیبر ، میمک و بدر به عنوان فرمانده تیپ ۱۸ جواد الائمه (ع) آنچنان حماسه بزرگی آفرید که نامش لرزه بر وجود کاخ نشینان بغدادافکند . او با دلاوری غیر قابل وصفی

در چهار راه جاده خندق به پاتک دشمن پاسخ داد و به فرمان حضرت امام (ره) لبیک گفت تا اینکه در ساعت ۱۱ صبح روز 63/12/23 با اصابت ترکش خمپاره به بدن مطهرش ، مرثیه سرخ معراج را نجوا کرد و به مقام قرب الهی نائل آمد. پیکر پاک آن شهید عزیز در کربلای بدر باقی ماند تا اینکه طی عملیات تفحص در شرق دجله ، پیکر مطهر ایشان در تاریخ 90/2/17 همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) در گلزار بهشت رضای مرقد علی ابن موسی الرضا (ع) محفل عشاق گردید.

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص سردار شهید عبدالحسین برونسی صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۲
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

سردار شهید عباس کریمی

 

فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)

 

ولادت  : 1336/2/1 - قهرود کاشان

شهادت : 1363/12/24 - جزیره مجنون

آرامگاه : تهران - گلزار شهدا یبهشت زهرا (سلام الله علیها)


تولد و تحصیل

 

سردار سرتیپ پاسدار شهید عباس کریمی، فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) در ۱۳۳۶ در روستای قهرود در ۶۰  کیلومتری کاشان چشم به جهان گشود. کربلایی احمد، پدر کشاورز آن شهید، برای زنده ماندن فرزندش به آستان با کرامت حضرت عباس نذر کرده بود، تا نام او را به عشق سقای کربلا، عباس بگذارد. عباس دوران دبستان را در روستای قهرود به پایان رسانید. برای دوران دبیرستان راهی تهران شد و تا سال دوم در دبیرستان دارالفنون درس خواند. در آغاز سال سوم دوباره به کاشان بازگشت و وارد هنرستان شد. پس از دریافت دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت.

 


انقلاب اسلامی

عباس از راه ارتباط با برخی دوستان روحانیت مبارز، با پخش اعلامیهها و نوارهای سخنرانی امام خمینی (ره) فعالیت خود را علیه حکومت دست نشانده استعمارگران آمریکایی و انگلیس محمدرضا شاه پهلوی آغاز کرد. در همین دوران، ساواک وی را دستگیر و زیر شکنجههای جانکاه قرار داد. شهید کریمی با وجود خفقان حکومت پهلوی که بر همه جنبه‏ های زندگی روزمره مردم سایه تاریک خود را گسترانده بود، همچنان اعلامیهها و رهنمودهای حضرت امام خمینی (ره) را پنهانی به پادگان عباس آباد تهران، منتقل و پخش میکرد. پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر ترک پادگانهای ستمشاهی، خدمت سربازی خود را رها کرد و با پیوستن به صف پیکارگران، در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی گام برداشت.

هنگام ورود امام در کمیته استقبال، مسئولیت حفاظت و حراست از ایشان را به عهده گرفته در تصرف و خلع سلاح پادگان عباسآباد در ۲۱ و ۲۲ بهمن نقش مؤثری داشت.

 

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی

عباس در بهار ۱۳۵۸ به هنگام پایهگذاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهر کاشان، به سپاه پیوست و در بخش اطلاعات آن مشغول به خدمت شد. کمی پس از ورودش به سپاه، طی ماموریتی، گروهی بیست نفره از سپاه پاسداران کاشان به فرماندهی شهید علی معمار برای حفاظت از بیت حضرت امام (ره) رهسپار قم شدند؛ آن روزها فتنه حزب خلق مسلمان در قم و آذربایجان بیداد میکرد و ضدانقلاب میخواست در قم شورشی برپا کند. آنگاه که آشوبافکنی ضدانقلاب و در گنبد کاووس و ترکمن صحرا بالا کشید، شهید کریمی به همراه پاسداران سپاه کاشان به آن سامان شتافتند. در پی آن، در شمار گروهی دیگر از سپاه کاشان برای خاموش کردن آشوب بلوچستان، به ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان رفتند. در آشوب ایرانشهر نقش وی در گردآوری اطلاعات و طراحی عملیات برای سرکوب خانهای شورشی و تبهکاران مسلح چشمگیر بود؛ او با تغییر چهره و پوشیدن لباس محلی به میان مردم میرفت و اطلاعات دست اول را جمعآوری میکرد. تابستان ۱۳۵۹ داوطلبانه برای پیکار با ضدانقلاب راهی استان کردستان گردید و در سپاه مریوان، به گروه شهید شاهد حاج احمد متوسلیان پیوست. از کوششهای عباس در استان کردستان، شناسایی و آزادسازی منطقه دزلی بود که به کمک نیروهای زیر فرمان او انجام گرفت. به دنبال آن، در سپاه پاسداران شهرستان پیرانشهر در استان آذربایجان غربی نیز با یگان اطلاعاتعملیات آنجا همکاری خود را آغاز کرد. وی با شایستگیهایی که از خود نشان داد، به مسوولیت اطلاعاتعملیات سپاه پیرانشهر برگزیده شد.

 


شهید کریمی و جنگ تحمیلی

پس از پیکار با ضد انقلاب، شهید کریمی همراه با  جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان و شهید رضا چراغی، از کردستان روانه میدانهای نبردجنوب در استان خوزستان گشتند تا به رویارویی با مزدوران عراقی بپردازند. عباس در جایگاه مسئول اطلاعاتعملیات تیپ محمد رسول الله (ص) به تلاش خود ادامه داد. این سردار بیباک اسلام در نبرد فتح المبین در دوم فروردین ۱۳۶۱ از ناحیه پا زخمی شد و دو ماه بستری بود. در ۲۱ مهرماه ۱۳۶۱ مراسم عقدکنان وی با همسرش برگزار شد و اندکی پس از آن، به هنگام آغاز نبرد مسلم بن عقیل(ع) در سیزدهم آبان ۱۳۶۱، عباس عصا به دست به صف رزمندگان ایران در منطقه سومار از شهرهای استان کرمانشاه پیوست. حضور او با این حال، در روحیه بخشیدن به رزمندگان اثر به سزایی داشت.

در نبرد والفجر مقدماتی در هفدهم بهمن ۱۳۶۱، به سمت اطلاعات سپاه ۱۱ قدر که تازه راهاندازی شده بود، برگزیده شد. مدتی هم به فرماندهی تیپ سوم سلمان از لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص) گمارده شد و در کنار بسیجیان دریادل، به نبرد بیامان علیه نیروهای صدام حسین، دشمن بعثی و سرسپرده آمریکا و صهیونیسم جهانی، پرداختند؛ شهید کریمی تا نبرد خیبر اسفند ۱۳۶۲، در این جایگاه انجام وظیفه کرد. با شهادت شهید حاج محمدابراهیم همت در نبرد خیبر در خاک خوزستان، فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) را به دوش گرفت.

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۵
همسفر شهدا

پیوندی با نور قرآن

حاج عباس مدتی که به علت مجروحیت حین عملیات فتحالمبین در بیمارستان بستری شد وقت را مغتنم شمرده و در مورد تشکیل خانواده فکر میکرد. همسر یکی از دوستان عباس، مرا به او معرفی کرد و این آغاز آشنایی ما، در سال ۱۳۶۱ بود. در جریان خواستگاری احساس همدلی و همفکری کرده به جهت اطمینان استخاره کردم، آیههای سوره نور آمد: الله نور السموات والارض بعد از خرید مختصری بر طبق آداب و رسوم در تاریخ 61/7/21 دلهایمان با نور قرآن پیوند خورد و عقدمان جاری گشت. روز بعد از مراسم عقد به گلزار شهدا رفتیم و عباس حلاوت خودش را در این مدت برایم توصیف کرد: وقتی برای خواستگاری به سراغت آمدم بار سنگینی بر سینهام حس میکردم، با شنیدن نامت (زهرا) آرام شدم، وقتی به درخواستم جواب مثبت دادی، همه درهای بسته به رویم گشوده شد . همه به او سفارش میکردند که مراسم عروسی را در باشگاه برگزار کند اما او نپذیرفت چون از خانواده شهدا خجالت میکشید و نمیخواست خود را درگیر مراسم کند. لباس دامادی او نیز همچون سرداران دیگر جامه سبز سپاه بود. مراسم در عین سادگی انجام شد و حاج عباس بعد از ازدواج بلافاصله به منطقه بازگشت.

 


رمز یا زهرا (سلام الله علیها)

برای تولد تنها فرزندمان داود در خرداد سال ۱۳۶۳ از اندیمشک به دزفول آمدیم. در طول مسیر حاجی نشان بیمارستان را از مردم میپرسید، متوجه شدیم که تنها بیمارستان مناسب که مزین به نام حضرت زهرا (س) بود در همان حوالی است. وقتی حاجی نام خانم فاطمه زهرا (س) را شنید، ذکر نام ایشان را آنچنان بیان کرد که فکر کردم اتفاقی افتاده ولی خودش به من چنین گفت: نام همسرم زهراست، در عملیات فتحالمبین با رمز یا زهرا (س) مجروح شدهام و اینک تولد فرزندم نیز در بیمارستان حضرت زهرا (س) است.حاج عباس درست میگفت زندگی ما با رمز یا زهرا (س) گره خورده بود. حتی شهادت او هم در عملیات بدر با رمز یا زهرا (س) بود و پیکرش میهمان ابدی بهشت زهرا (س) شد.

 


از جزیره مجنون تا بهشت زهرا (سلام الله علیها)

 

در عملیات بدر، حاج عباس پس از سرکشی سنگرهای اطراف، به سنگر دیدهبانی بازگشت. در یک لحظه با شنیدن صدای مهیبی روی زمین دراز کشیدم خوب دقت کردم تا بدانم گلوله تانک کجا اصابت کرده ، خدایا چه میبینم؟! توی این سنگر حاج عباس بود! او را از سنگر بیرون کشیدم. ترکشی پشت سرش را متلاشی کرده بود اما چشمهایش هنوز نگران بسیجیان بود. او را داخل قایق گذاشته و با سرعت به طرف پست امداد حرکت کردیم. اما دیگر فایدهای نداشت همه چیز تمام شد ... قایق آرام به طرف اورژانس حرکت کرد در حالیکه حاج عباس با چهرهای معصوم در زیر پتو آرمیده بود. پیکر خونی و خیس او را داخل آمبولانس گذاشته و به سمت دوکوهه راه افتادیم و به نیت آخرین وداع، پیکر او را دور زمین صبحگاه طواف داده به سمت تهران حرکت کردیم . دو روز بعد پیکرش در کنار مزار شهید اقاربپرست به خاک سپرده شد و بار دیگر مسافری از جزیره مجنون به بهشت زهرا (س) میهمان گشت.

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص سردار شهید عباس کریمی صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۲
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

 شهید عباس صابری

 

جستجوگر نور

 

ولادت : 1351/7/8 - تهران

شهادت : 1375/3/5 - فکه

آرامگاه : تهران - گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها


در هشتمین روز از فصل پاییز غنچه بهاری دیگری در خانواده صابری به نام عباس شکفته شد هنوز چند ماهی از تولدش نگذشته بود که در فصل بهار، خزان بیماری او را روانه بیمارستان کرد ولی با کرامت حضرت ابوالفضل (ع) شفا یافت.

 

راوی:  مادر شهید

اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۲ عباس هنوز نوزادی چند ماهه بود که به بیماری سختی مبتلا شد. پس از مراجعه به چند دکتر او را در بیمارستان بستری کردیم. حالش طوری بود که اصلاً به هوش نبود ، تنها یک لحظه هنگامی که پدرش بالای سرش بود چشمانش را باز کرده و دوباره از هوش رفت که بسیار ناراحت شده، سروصدا کردم! آخر او با بچه های دیگرم فرق داشت .

 

قبل از اینکه او را باردار شوم در عالم خواب دیده بودم که آقایی گفت: این فرزند شما پسر است و نامش عباس است، یاد آوری این خاطرات، در آن لحظه مرا بی تاب می کرد ، همه دکترها مرا دلداری می دادند و می گفتند: این بچه خوب می شود و بزرگتر که شد دکتر می شود. اما طولی نکشید که عباس دچار خونریزی پوستی شد .

 

دلم شکست و بدون هیچ اعتمادی به دکترها به امامزاده سید نصرالدین بازار که علمای بزرگی نیز در آنجا آرامیده اند رفتم، به حضرت ابوالفضل(ع) متوسل شدم وقتی به منزل بازگشتم از بیمارستان تماس گرفتند تا پدرش برای عباس دارو ببرد. من هم هر لحظه منتظر خبر بودم وقتی آقا نصیر (پدر عباس) به خانه آمد با رویی گشاده گفت: عباس خوب شده ، می گویند دیشب شفا پیدا کرده است.

 

دکتری هم از آمریکا آمده بود و پس از معاینه اذعان داشت که او هیچ دردی ندارد و وضعیتش فرق کرده است. پنج ماه مراقب او بودم ولی دراین چند ماه حتی تب هم نکرد با اینکه دکتر خواسته بود تا ۱۶ سالگی تحت نظر باشد و کوچکترین خراشی هم به بدنش وارد نشود ولی در ۱۳ سالگی روانه جبهه شد او به کرامت آقا ابوالفضل العباس (ع) بهبودی کامل یافته بود.

 

او از همان دوران کودکی و در سن ۴ سالگی نفرتی عمیق نسبت به خاندان پهلوی داشت تا حدی که بر روی عکس پسر شاه پا می کوبید و می گفت: این شاه نمی شود! او مبارزی کوچک بود که در سنگر انقلاب رشد کرد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد مدرسه شد و همیشه با صوت داوودی اش بر سر صف هنگام صبح قرآن می خواند.

 


عباس از سال ۱۳۶۳ در بسیج مسجد نارمک شروع به فعالیت کرد و در سن ۱۳ سالگی قامت به لباس زیبای بسیج آراست و با تغییر سال تولدش در شناسنامه و ارایه رضایت نامه ای به امضای برادرش حسن عازم جبهه شد و در عملیات آبی خاکی در منطقه فاو عراق شرکت نمود. وی به مسائل اسلامی و انجام فرامین دینی اهمیت زیادی می داد و با روحیه و ایمانی عالی همه کارها را فقط برای رضای خدا انجام می داد و دوست نداشت کسی از کارهای او باخبر شود حتی زمانی که بر اثر بمباران شیمیایی دشمن در شهر فاو مجروح شد به کسی اطلاع نداد.

 

راوی : مادر شهید

حضور عباس در جنگ دلم را بی تاب می کرد. یکبار که منزل آمد، خون بالا می آورد، با اصرار او را به بیمارستان امام حسین(ع) بردم. دکتر بعد از معاینه و شستشو گفت: او شیمیایی شده است، خانه شما در منطقه جنگی قرار داشته؟ ازآنجایی که عباس نمی خواست کسی متوجه شود او در جبهه خدمت می کند به همین خاطر آهسته به دکتر گفتم: که ایشان جبهه بوده است . دکتر کنار عباس آمد و گفت: شما جهت معالجه به بیمارستان سپاه برو بعد دوباره می توانی به جبهه بروی اما او قبول نکرد، و گفت: من بیمارستان برو ، نیستم اگر دارو و درمانی دارید، بدهید وگرنه ... چند روز بعد خوب شد و دوباره راهی جبهه گشت .

 


اما هر لحظه منتظر خبری تأسف بار بودم، ناراحتی در چهره ام غوغا می کرد ولی عباس با آرامشی دست نیافتنی میخندید . یکبار که لباسهایش را از جبهه آورد وقتی آن ها را می شستم ، دیدم پیراهنش سوراخ سوراخ و پایین شلوارش هم پاره شده ، در فکر و خیال این بودم که خودش آسیبی ندیده باشد که عباس آمد و گفت: مامان ببین! با اینکه پیراهن و شلوارم اینطور شده ولی من سالمم اگر خدا بخواهد چیزی نمی شود و همه چیز دست اوست.

 

او با توجه به حضور در میدانهای نبرد توانست دیپلم ریاضی را با موفقیت دریافت کند . وی در طول مدت جنگ در عملیاتهای مختلف با عنوان بسیجی با سمت تخریبچی و بی سیم چی شرکت داشت و بعد از جنگ نیز با حضور در عملیاتهای برون مرزی ، بحران خلیج فارس و عضویت در کمیته جستجوی مفقودین همیشه در جستجوی شهداء چون عاشقی دلسوخته در تمنای شهادت بارها روانه بیابانهای قلاویزان، فکه، طلائیه و شملچه شد تا محبت الهی را در دل خود به جایی برساند که به وصال حضرت دوست دست یابد، او پیوسته دعا می کرد تا به برادر شهیدش حسن بپیوندد.

 

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۷
همسفر شهدا

راوی : شهید مجید پازوکی

یکی از روزها که شهید پیدا نکرده بودیم، به طرف عباس صابری هجوم بردیم و بنا بر رسمی که داشتیم، دست و پایش را گرفتیم و روی زمین خواباندیم تا بچه ها با بیل مکانیکی خاک رویش بریزند. کلافه شده بودیم. شهیدی پیدا نمی شد. بیل مکانیکی را کار انداختیم. ناخنهای بیل که در زمین فرو رفت تا خاک بر روی عباس بریزد، متوجه استخوانی شدیم که سر آن پیدا شد. سریع کار را نگه داشتیم. درست همانجایی که می خواستیم خاکهایش را روی عباس بریزیم تا به شهدا التماس کند که خودشان را نشان بدهند، یک شهید پیدا کردیم.

 

بچه ها در حالی که می خندیدند به عباس صابری گفتند:

 

ــ بیچاره شهیده تا دید می خواهیم تو رو کنارش خاک کنیم، گفت: فکه دیگه جای من نیست، باید برم جایی دیگه برای خودم پیدا کنم و مجبور شد خودشو نشون بده... 

 

راوی : خود شهید

کار تفحص را از محور قلاویزان، فکه، شلمچه و طلائیه شروع کرده ، ادامه دادم در این مدت ۲ خطر جدی مرا تهدید کرد: یک بار به همراه سرهنگ غلامی و برادران تفحص لشکر مستقر در فکه ، صبح قرار گذاشتیم تا برای ظهر عاشورا که می خواستیم در مقتل شهداء مراسمی برگزار کنیم منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی بعد از زیارت عاشورا آنجا را کنترل کرده و سرکشی کنیم. ساعت از ۶ گذشت حرکت کردیم.

 


به مقتل شهید آوینی که رسیدیم معبر حالتی پیچ مانند داشت و من خواستم از راه دیگری رفته زودتر برسم . به قول معروف پیچ پیچید، من نپیچیدم در ۸ متری ما راننده دستگاه بیل مکانیکی که از بچه های  ۷۷خراسان بود در جایش روی زمین نشست و تکان هم نمی خورد پرسیدم: قضیه چیست؟! گفت: آرام پایت را از روی زمین بردار و اصلاً آن را نچرخان. وقتی پایم را برداشتم یک مین والمری که کلاهک آن تکان نخورده و فقط شاخکهایش شکسته بود را دیدم ولی گویا لیاقت نداشتم

 

 یکبار هم هنگامی که در منطقه شلمچه برای بچه های تفحص لشکر ، محور و معبر باز می کردیم در پاسگاه مرزی شلمچه نزدیک کانالی که هر ۶ متر به ۶ متر یک مین T.X.50 قرار داشت مأمور پاکسازی شدیم من به منطقه آشنایی کافی داشتم یک روز قرار شد نحوه پاکسازی و وضعیت محل بررسی شود زمانی که بیست متر از نقطه شروع معبر دور شدم احساس کردم دومتر به هوا پرت شده به زمین افتادم.

 

وقتی بلند شدم دیدم یکی از همان مینها که به خاطر وزن تقریباً سه کیلویی اش بچه هابه آن مین بطری می گفتند آن طرف تر از من افتاده و بچه ها هم مرا نگاه می کنند گویا پایم به آن خورده و چاشنی اشتعالی آن عمل کرده، ولی چاشنی انفجاری عمل نکرده بود. این دومین خطری بود که به خیر گذشت .

 

 سومی چه زمانی خواهد بود ، خدا می داند

 

یک روز قبل از آخرین سفرش دست هایش را حنا گذاشت و گفت: حنای آخر است مقداری از آن را روی دست راست و مقداری روی دست چپش قرار داد و گفت : یکی برای حضرت علی اکبر(ع)، دیگری هم مال حضرت قاسم(ع)،قرار بود آن سال محرم در تهران بماند و نوحه بخواند اما آن روز یکباره از خواب بلند شد، بعد از اقامه نماز ، ساکش را بست، گفت: دیشب خواب دیدم سیدی به من گفت: عباس بیا به فکه ، قرارمان آنجاست. و خداحافظی کرد و رفت دوستش برایمان اینطور تعریف کرد که «در مقر در حال استراحت بودم که عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار کرده گفت: بلند شو، بلند شو، امروز وقت خواب نیست بنشینید تا همدیگر را بیشتر ببینیم.

 

نماز ظهر را خوانده ، ناهار را صرف کردیم عباس دوباره آمد و برای کار با بیل داوطلب خواست از آنجایی که من کار با بیل مکانیکی را می دانستم داوطلب شدم اما او ۲ تا بیل دستی برداشت و با آمبولانس نزدیک میدان مین منتهی به کانال پیاده شدیم او می دانست که پیکر بسیاری از رزمنده ها آنجاست با ذکر بسم الله وارد شدیم، برای لحظاتی وارد معبر گشته بعد از عبور از محل شهادت شهیدان شاهدی و غلامی عباس به من گفت : تو بنشین اینجا تا من وضعیت را بررسی کرده برگردم من هم اصراری برای رفتن نکردم.

 


 بعد از ۱۰دقیقه ناگهان با صدای انفجار از جایم بلند شده او را صدا کردم، بچه ها با شنیدن صدای انفجار با آمبولانس به محل آمدند، عباس با دست و پایی قطع شده در حالت نیم خیز روی زمین افتاده بود دیگر تاب ایستادن نداشتم ولی باید صبر می کردیم نیروی تخریب چی برسد سپس بسمالله گویان وارد میدان شدیم او با صورتی سوخته و بدنی پر از ترکش و مالامال از درد دندانهایش را بهم می فشرد و چون شقایقی سوخته هنوز زنده بود، سریع سرم وصل شد او را به پشت گرفته به سمت آمبولانس حرکت کردیم. راه دور و جاده ای پر از چاله و دست انداز ما را یاری نمی کرد تا سریعتر به بیمارستان برویم وقتی به بیمارستان مجهزی رسیدیم عباس با اقتدا به مولایش ابوالفضل العباس(ع) روحش و جسمش آسمانی شد و فکه در هفتم محرم الحرام مصادف با 75/3/5 دوباره عاشورای حسینی را به ماتم نشست و عباس به آرزوی دیرینه اش که شهادت در دهه اول ماه محرم بود، رسید.

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص جستجوگر نور شهید عباس صابری صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم

۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۴
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

خلبان شهید عباس دوران

 

خلبانی که حسرت برگزاری اجلاس سران غیرمتعهدها را به دل صدام گذاشت

 


ولادت : 1329/7/20 - شیراز

شهادت : 1361/4/30 - بغداد

رجعت پیکر مطهر : 1381/5/5 - گلزار شهدای شیراز


عباس دوران ۲۰ مهر ماه سال ۱۳۲۹ در شهرستان شیراز در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود.

وی دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را در شیراز گذراند و پس از گذراندن دوران ابتدایی پای به دبیرستان نهاد. عباس در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرک دیپلم طبیعی از دبیرستان سلطانی شیراز شد.

وی در همین سال به استخدام فرماندهی مرکز آموزش هوایی درآمد. در سال ۱۳۴۹ به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوران مقدماتی پرواز در ایران، در سال ۱۳۵۱ برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا رفت.

 

عباس دوران ، ابتدا در پایگاه لکلند دوره تکمیلی زبان انگلیسی را طی کرد و سپس در پایگاه کلمبوس در ایالت می سی سی پی موفق به آموختن فن خلبانی و پرواز با هواپیماهای بونانزا، تی۴۱ - تی ۳۷ گردید.

 

آموزش خلبانی را ادامه داد و پس از دریافت نشان خلبانی در سال ۱۳۵۲ به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمایی F4 ابتدا در پایگاه یکم شکاری و سپس در پایگاه سوم شکاری مشغول انجام وظیفه شد.

 


با شروع جنگ تحمیلی سر از پا نشناخته به دفاع از کیان جمهوری اسلامی ایران پرداخت و با  ۱۰۳ سورتی پرواز جنگی در طول عمر کوتاه اما پر بارش، یکی از قهرمانان دفاع مقدس شناخته شد.


خلبان عباس دوران همواره به دوستان و همکارانش تاکید میکرد که هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حین پرواز مورد اصابت موشک دشمن قرار گیرد، هواپیمای سانحه دیده را بر سر دشمن زبون خواهد کوبید. وی همان طور که گفته بود بر این پیمان خویش صادقانه ایستاد و جان فدا کرد.

 

شهید عباس دوران در هفتم آذر ۱۳۵۹ در عملیات مروارید حماسهای بزرگ آفرید و به کمک خلبان شهید حسین خلعتبری پنج فروند ناوچه عراقی را در حوالی اسکله الامیه و البکر منهدم ساخت و بقایای آن را به قعر آبهاب نیلگون خلیج فارس فرستاد.

 

به گفته یکی از همرزمان خلبانش، در یکی از نبردهای هوایی که فرماندهی دو فروند هواپیما را به عهده داشت، به مصاف ۹ فروند از جنگندههای دشمن رفت و با ابتکار عمل و مهارتی خاص، یک فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون و هشت فروند هواپیمای دیگر را مجبور به فرار از آسمان میهن کرد.



صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلویزیون عراق گفت: به هر خلبان ایرانی که به ۵۰ مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود ، حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد. ۱۵۰  دقیقه بعد از مصاحبه صدام، عباس دوران، حیدریان و علیرضا یاسینی نیروگاه بصره را بمباران کردند.

 

خلبان شهید عباس دوران همواره در عملیات جنگی پیش قراول بود و برای دفاع از میهن اسلامی و حفظ و حراست آن لحظهای آرام و قرار نداشت.

 

تابستان سال ۱۳۶۱صدام حسین بر برگزاری کنفرانس سران غیر متعهدها در بغداد پافشاری داشت اما صبح روز سیام تیر ۱۳۶۱آخرین پرواز عباس دوران بر فراز بغداد صورت گرفت و پالایشگاه الدوره بمباران شد تا به این ترتیب امنیت بغداد زیر سوال رود و میزبانی اجلاس سران غیر متعهدها از این کشور گرفته شود.

 

این عملیات برای جمهوری اسلامی از نظر سیاسی بسیار مهم بود زیرا اگر کنفرانس سران کشورهای غیر متعهد در بغداد برگزار میشد، صدام به مدت  ۸ سال ریاست آن را به عهده میگرفت. تنها راهی که میشد از برگزاری کنفرانس جلوگیری کرد، نا امن نشان دادن بغداد بود زیرا صدام به امنیت آن افتخار میکرد.

 


وی سرانجام در سحر گاه روز ۳۰ تیر ماه سال ۱۳۶۱ که لیدری دسته پرواز را به عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبکه دفاعی و امنیتی نفوذ ناپذیر مورد ادعای صدام، با پنج نفر از زبدهترین خلبان نیروی هوایی در حالی که هنوز ستیغ آفتاب ندمیده بود، با ارادهای پولادین به پالایشگاه الدوره یورش بردند و چندین تن بمب هواپیماهای خود بر قلب دشمن حاکمان جنگ افروز عراق ریختند و پس از نمایش قدرت و شکستن دیوار صوتی در آسمان بغداد، هنگام بازگشت، هواپیمای لیدر مورد اصابت موشک دشمن واقع شد و شهید دوران اگر چه اجازه ترک هواپیما را به همرزم خلبانش؛ ستوانیکم منصور کاظمیان در عقب کابین داد، اما خود به رغم اینکه میتوانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آید، صاعقهوار خود و هواپیمایش را بر متجاوزان کوبید و بدین ترتیب مانع از برگزاری اجلاس سران غیرمتعهدها به ریاست صدام در بغداد شد.

 

پس از سالها انتظار در تیرماه ۱۳۸۱ بقایای پیکر شهید دوران توسط کمیته جستجوی مفقودین به میهن منتقل شد و در پنجم مرداد ۱۳۸۱ طی مراسمی رسمی با حضور مسئولان کشوری و لشکری، خانواده شهید و بستگان در میدان صبحگاه ستاد نیروی هوایی، بر دوش همرزمان خلبانش تشییع شد و سپس برای خاکسپاری با یک فروند هواپیمای سی ۱۳۰ به زادگاهش شیراز منتقل شد

 

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص خلبان شهید عباس دوران صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهم

۰ نظر ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۹
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

عشاق الزهرا (س) ، طلبه شهید مهدی خاتمی

 

ولادت : 1343/5/30 - تهران

شهادت : 1365/12/10 - عملیات کربلای 5

آرامگاه : تهران - گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها


سحرگاه 43/5/30 بود که پرستار یکی از بیمارستانهای شهر تهران خبر تولد پسری نحیف و کوچک را به پدر داد.

او را مهدی نام نهادند تا سرباز در گهواره آقا روح الله آن سالها شود.

 

پدر که فضای آن سالهای پایتخت پهلوی را مناسب تربیت فرزندان ندید تصمیم به مهاجرت به سرزمین آبا و اجدادی خویش نور (مازندران) را کرد. دیار فرزانگان.

مهدی کوچک بود که خانواده رهسپار روستای پیل نور شد.تحصیلات ابتدایی و راهنمایی در این روستا گذرانده شد.

اینبار مهدی جهت ادامه تحصیل هجرت کرد و مقصدش شهرهای شیراز و مرودشت شد.حضور در راهپیمایی های انقلاب کنار برادر و سایر مبارزان این شهرها مشق استعمار ستیزش شد و از او یک جوان فعال مذهبی ساخته بود.

پس از اخذ دیپلم در رشته اقتصاد دوباره عزم روستای پیل نور کرد.

اینبار با عضویت در بسیج قدم در راهی گذاشت که سرنوشت مقلدان امام خمینی را به شهادت منتهی می کرد.

 

طی سالهای حضور او و دیگر بسیجیان پایگاه بسیج روستا یکی از پایگاههای موفق بخش بلده در آن سالها بود.

اواخر سال ۱۳۶۱ ازطریق بسیج همراه لشکر ۲۵ کربلا در والفجر یک شرکت کرد.

پاییز سال ۱۳۶۲ جهت تحصیل علوم دینی وارد حوزه علمیه مرحوم آیت الله مجتهدی شد.

 

سالهای طلبگی در این حوزه و مدرسه مهدیه مصادف میشود با دوران حساس دفاع مقدس،که فتوای مرادش امام راحل او را روانه جبهه ها می کند.

شرکت در عملیات های بدر، والفجر ۸ ، کربلای ۱ به همراه گردان انصار از لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) و دو مجروحیت چکیده حیات دنیوی اوست.

 

 در این سالها تحصیل علم،حضور در جبهه،

عضویت در انجمن اسلامی،

تدریس قرآن در هییت جوادالائمه،یار و یاور پدر در کشاورزی،ساده زیستی و دوری از تجمل،روزه داری در اکثراوقات،شوخ طبعی و ...

هرکدام زوایای قابل تأمل زندگی اوست.

 

در این سالها که از نظر علمی و معنوی رشد خوبی کرده بود یک ماموریت تبلیغی از طرف جهادسازندگی به غرب کشور داشت (آبان ۱۳۶۵)

 

سنگ مزار زیبای او، نمونه ای بی نظیر است که روی آن نوشته شده:

 متولد می شویم تا بمیریم. پس وقتی خبر کوچ مرا شنیدید، عکس العملتان آن چنان باشد که خبر تولدم را سالها پیش برایتان گفتند.

 

کلمة طیبة استرجاع را بر زبان آورده و برایم طلب مغفرت کنید.

 

 

خبر این بود:

مهدی معلم قرآن و طلبه پاکباخته و بسیجی همیشه درسنگر بر توسن عشق نشست و تا معراج خون تاخت.

برای آنان که او را حتی در لحظه کوتاهی دیده بودند دشوار بود که فرجامی جز این برایش بیندیشند.

او خود آماده رفتن بود و کبوتر روحش مهیای پرواز بسوی "سدره المنتهی"

 

مرحله تکمیلی عملیات کربلای پنج بود. بچه ها در ستونی در حال حرکت بودند که یکی از رزمنده ها رو کرد به بچه ها و گفت: بچه ها این عملیات کربلای پنجه، رمز مبارکش یافاطمه زهرا(س) است، همین جوری می خواهید راهی عملیات بشین،  بدون روضه، بدون گریه برای حضرت زهرا(س)؟؟؟

بچه ها دور هم جمع شدند. و این طلبه که چهره اش سرشار از صفا و صمیمت بود؛ با یک سوز عجیبی شروع به روضه خوانی کرد، مجلسی بپا شد، چشمها غرق در اشک بود...

مجلس که تمام شد، بچه ها آرام آرام آماده حرکت شدند، وقتی ستون شکل گرفت، شهید مهدی خاتمی گویا که دنبال گم شده ای باشد، از ستون چند قدمی بیرون نیامده بود که یک خمپاره ۶۰، بچه ها رو زمین گیر کرد.

 وقتی گرد و خاک خوابید دیدیم همون شهید خاتمی به حالت سجده افتاده است، اما نه آهی، نه ناله ای، هیچی هیچی،...

 گفتیم حتما شهید شده...

سریع به طرفش دویدیم؛ ترکش های خمپاره پهلوی شهید مهدی خاتمی رو بدجوری دریده بود... ولی آقا مهدی انگار نمی خواست حتی دم آخری دست از روضه خوندن برداره، تو همون حالت سجده، دست به پهلوش گرفته بود و همش میگفت: " چی می کشیدی مادر"،"چی می کشیدی مادر "....

 و بعد تو این حالت بود که شهید شد...

 

شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص طلبه شهید مهدی خاتمی صلوات

 

الـلَّـهــُمَّ صــَلِّ عَـلَـى مُـحَمَــّـدٍ و آلِ مُـحَـمــَّدٍ و عَـجِّـلْ فَرَجَــهمْ

 

۰ نظر ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۴
همسفر شهدا

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

 

صیاد دلها ، سپهبد شهید علی صیاد شیرازی


 

ولادت : 1323/3/4 - درگز (خراسان شمالی)

شهادت : 1378/1/21 - تهران (توسط عوامل گروهک صهیونیستی منافقین)

آرامگاه : تهران - گلزار شهدای بهشت زهرا (سلام الله علیها)


علی صیاد شیرازی در سال ۱۳۲۳ در شهرستان درگز در استان خراسان دیده به جهان گشود.

او پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و دبیرستان وارد دانشکده افسری و در سال ۱۳۴۶ موفق به اخذ دانشنامه لیسانس از آن دانشکده شد.

وی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی بهمدت چند سال در بخشهای مختلف ارتش به ویژه در غرب کشور به پاسداری از کشور پرداخت و در سازماندهی و فعالیت نیروهای انقلابی در ارتش تلاشی گسترده داشت.

وی پس از پیام امام خمینی (ره) مبنی بر شناسایی نیروهای مخلص ارتش طاغوت، شناخته شد و به خاطر توان بالای سازماندهی‏اش مورد توجه حضرت امام و یاران انقلاب اسلامی قرار گرفت.

 

وی پس از طی دوره تخصصی توپخانه در آمریکا با درجه ستوان‏یکم و سمت استادی، در مرکز آموزش توپخانه اصفهان به تدریس پرداخت و در همان شرایط بهعنوان عنصری حزب‏ اللهی در جهت ‏سازماندهی نظامیان انقلابی فعالیت خود را آغاز کرد.

 

تلاشهای وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ساماندهی ارتش و ساختار نیروهای مسلح متجلّی شد.

 

 

از مهمترین اقدامات او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، میتوان به تهیه طرحهای عملیاتی که منجر به شکستن حصر شهرهای سنندج و پادگانهای مریوان، بانه و سقز شد، اشاره کرد.

 

شهر سنندج با تشکیل ستاد عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران توانست پس از ۲۱ روز مقاومت و دفاع از سوی مدافعان خویش، کاملاً از تصرف و تسلط نیروهای ضدانقلاب خارج شود. پس از تحقق و اجرای موفق این طرحها، شهید صیادشیرازی، با ۲  درجه ارتقاء، با درجه سرهنگ تمامی به فرماندهی عملیات غرب کشور منصوب شد.

 

وی در آخرین ماههای ریاستجمهوری بنی صدر بهدلیل برخورداری از روحیه انقلابی و مقابله با خیانتهای او از سمت مذکور عزل شد و پس از آن تا عزل بنی صدر و فرار مفتضحانه او به فرانسه، به دعوت شهید کلاهدوز در ستاد مرکزی سپاه پاسداران به خدمت پرداخت.

 

سپهبد علی صیاد شیرازی پس از خلع بنی صدر، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه در آن دوران، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش را راهاندازی کرد و بهعنوان فرمانده ارشد در آن قرارگاه مشغول به فعالیت شد.

 

 


یاد فتح بزرگ

او در مهر ماه سال ۱۳۶۰ به پیشنهاد رئیس شورایعالی دفاع از سوی امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد. در این منصب فرماندهی نیروهای ارتش اسلام در عملیات‏های پیروزمند ثامنالائمه، طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدس را بر عهده داشت.

 

عملیاتی که سرنوشت جبهههای اسلام علیه کفر را به پیروزی رقم زد و روند جنگ تحمیلی را در مسیر پیروزی ارتش اسلام قرار داد. وی در ۲۳ تیرماه ۱۳۶۵ طی حکمی از سوی حضرت امام خمینی به عضویت‏شورایعالی دفاع منصوب شد.

 

بهدنبال مسئولیت خطیر شهید صیاد شیرازی در شورایعالی دفاع، با درخواست رئیس شورایعالی دفاع و موافقت حضرت امام‏خمینی در مردادماه سال ۱۳۶۵ مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی ارتش به برادر دیگری واگذار شد.

 

حضرت امام(ره) در حکم فرمانده جدید نیروی زمینی ارتش پیرامون خدمات آن شهید سرافراز چنین فرمودند: با تقدیر از زحمت‏های طاقت فرسای سرکار سرهنگ صیادشیرازی که با تعهدکامل به اسلام و جمهوری اسلامی در طول دفاع مقدس از هیچ‏گونه خدمتی به کشور اسلامی خودداری نکرده و امید است در آینده نیز در هر مقامی باشد، موفق به ادامه خدمت‏های ارزنده خود شود.

 


سپس در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ به همراه تعدادی دیگر از فرماندهان ارتش با پیشنهاد رئیس شورایعالی دفاع و موافقت امام خمینی به درجه سرتیپی ارتقای مقام یافت.

 

آن شهید در مهرماه سال ۱۳۶۸ به درخواست رئیس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و موافقت مقام معظم ‏رهبری و فرماندهی کل‏قوا به سمت معاونت ‏بازرسی ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح منصوب شد.

 

امیر شجاع سپاه اسلام در شهریورماه سال ۱۳۷۲ با حکم فرماندهی معظم کل قوا به سمت جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد. صیاد شیرازی در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ همزمان با عید خجسته غدیر با حکم مقام معظم فرماندهی کل قوا به درجه سرلشکری نایل آمد.


نقش او در ایجاد وحدت بین قوای مسلح کشور و نیروهای توانمند دفاعی و مهار دشمن و حفظ تمامیت ارضی کشور و فتح جبهههای حق علیه باطل در عملیات‏های ثامنالائمه، طریقالقدس، فتح المبین، بیتالمقدس و دیگر عملیات‏های پیروزمند تا مرصاد و دفاع از حد و مرز میهن عزیزمان بر کسی پوشیده نیست.


۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۴۰
همسفر شهدا